فقط آدم گاهی با خودش فکر می کنه. نه نه! فکر نمی کنه
آدم گاهی خودش رو در پی رویایی به آب و آتش می زنه، برنامه ریزی می کنه، انرژی میذاره، وقت میذاره. اما وقتی بهش رسید می بینه واقعاً اونطوری که فکر می کرد نیست.
نه نیست به همین راحتی!
حالا باید چیکار کنه می تونه مستاصل بشه و خودش رو به دنیایی از سرخوردگی و انزوا بفرسته، یا می تونه فردا رو روز دیگه ای بدونه واسه یه زندگی جدید!
اما زندگی فرا تر از این شعار زدگی هاست. زندگی چند خط پند آموزی نیست که تو سایت ها یا کتابا می خونیم. زندگی داستان یه فیلم نیست. و قلمرو تو تنهای تنها مال تو نیست هزاران هزار عامل ممکنه وجود داشته باشه که دست تو نیست و تو به اونا وابسته ای.
و تو، تو خدا نیستی. تو خدای زندگی خودت نیستی، تو پایان داستانت را نمی دونی، تو فقط تویی فقط تلاش می کنی اوضاع رو کنترل کنی گاهی موفقی و گاهی نه! خوش شانس یا بد شانس!
زندگی، زندگی ست.
این موضوع نه به دین مربوط است، نه به روانشناسی، نه علوم انسانی، نه علم. و تنهای تنهای به خودِ انسان مربوط می شود تنها سوالی که پاسخش را باید خودت بیابی. فقط خودت و به نتایج دیگران اکتفا نکنی!
سرت را روی بالش بگذار، جاده هر لحظه پیش پایت گشوده است.
من: سلام گیتار!
گیتار: خفه شو! گم شو! با من حرف نزن!
- آخه چرا؟
- سه هفته ست دستت به من نخورده! تازه می گی چرا؟
- راست می گی! اما می دونی خب سر کار می رم کلاسام هم هست.
- بی خود بهانه نیار! به جای اینکه بری با اون رفقای نابابت تو پیغامک حرف بزنی بیا یه دستی به من بکش واسه خودت می گم گوش کن!
- دوستای پیغامکی من خیلی هم خوبن بی خود برچسب ناباب بودن بهشون نزن!
گیتار الکتریک با دیستورشن یه دفعه پرید وسط: راست می گه! کلی پول بالای من دادی حالا همش داری هرهر کرکر می کنی با دوستات!
من: به خدا یه وقتی لازمه با مردم جوشید با اونا بود. نمی شه همش منزوی باشم. ولی چشم قول میدم از فردا دوباره شروع کنم
گیتار: از این فرداها زیاد اومده و رفته! تو آدم بشو نیستی اون وقت می خواد تو یه گروه راک هم ساز بزنه!
گیتار الکتریک: پاشو از همین حالا شروع کن!
من: نمی شه همه خوابن!
- بهانه نیار تو بلدی وقتی همه خوابن هم ساز بزنی
- جون من بذار واسه فردا
- نه نمی شه پاشو
- تو رو خدا!
- پاشو!
...
بالاخره یک نفر این جرات رو به خرج داد تا این حقیقت رو افشا کنه و آقایانی که به همین راحتی و به این سرعت این مسأله رو کذب می دونن در حالی که خودشون هم می دونن که حقیقت داره، باید ازشون پرسید که اگه به خاطر آبروی نظام (به قول آقای احمد خاتمی) دست به انکار این موضوع می زنند هیچ توجهی به این جمله رسول داشته اند!
بهر حال همین تکذیب های شدید و سریع هم خودش دلیل دیگری بر حقیقت داشتن این موضوعه.
نمی دونم دیگه چی بنویسم!
تمام.
فقط خواستم بگم که فکربرانگیزترین تصویر در ذهن من از این دادگاه تصویری از محمد علی ابطحی ِ که حتما همه دیدید.
به این فکر می کنم که شاید الان تصویر آدمی که پشت چهره ظاهری همه ما قرار داره هم چیزی شبیه این باشه: ما همه انگار خفقان، دستگیری، شکنجه، مرگ، دروغ، قانون گریزی و مردم فریبی رو می فهمیم و تجربه می کنیم اما آینده است که از آن آزادی خواهان است و این راهی بدون بازگشت است.
فقط چیزی که باعث تاسفم شده اینه که اینقدر این قضیه کٍش دار شده به فرض که یک ایده خوب شکست خورده باشه حالا واقعا این همه کل کل و دعوا لازمه؟
اونا از آسمون سقوط کردند تورو خدا شما دیگه از انصاف سقوط نکنید
ماهم توی خونمون یه آپولو داشتیم اما به جای اینکه هواش کنیم نزدیک عید که می شد تو شیرینی می پختیم.
![]()
پانوشت:
که من پاسخی چون تو می خواستم مباد آرزویم از این بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست دریغا دلم می زند باز پر
نفس گیر گردیده آرامشم خوشا بار دیگر هوای خطر
برآن است شب تا به خوابم کشد بزن باز بر زخم من نیشتر
دلم جراتش قطره ای بیش نیست تو ای عشق او را به دریا ببر
(محمدعلی بهمنی)
اینکه خودت رو محصور و تحت یه قالب دربیاری آره اینجوری نیست، راحت باش
بدون عذاب وجدان و بدون مشغله زیاد کردن واسه خودت، بشکن تمام قالب های کهنه رو!
من امروز این کار رو می کنم دیگه نوشته های این وبلاگ به اتفاق خاصی مربوط نمی شه یا تحت قالب خاصی تهیه نمی شه، می شه مثل 4 سال پیش مثل روزای اول وبلاگ
هرچیزی که در لحظه به ذهنم برسه
و در کل هرچه میخوام!
(تغییر در قالب وبلاگ هم واسه همین اتفاق افتاده)


