تبليغاتX
لحظه ای برای زیستن
زندگی!
اینو مطمئننم توی یه آهنگی شنیدم اما حوصله ندارم فکر کنم و بگم کدوم آهنگ یا از کی بود!

فقط آدم گاهی با خودش فکر می کنه. نه نه! فکر نمی کنه

آدم گاهی خودش رو در پی رویایی به آب و آتش می زنه، برنامه ریزی می کنه، انرژی میذاره، وقت میذاره. اما وقتی بهش رسید می بینه واقعاً اونطوری که فکر می کرد نیست.

نه نیست به همین راحتی!

حالا باید چیکار کنه می تونه مستاصل بشه و خودش رو به دنیایی از سرخوردگی و انزوا بفرسته، یا می تونه فردا رو روز دیگه ای بدونه واسه یه زندگی جدید!

اما زندگی فرا تر از این شعار زدگی هاست. زندگی چند خط پند آموزی نیست که تو سایت ها یا کتابا می خونیم. زندگی داستان یه فیلم نیست. و قلمرو تو تنهای تنها مال تو نیست هزاران هزار عامل ممکنه وجود داشته باشه که دست تو نیست و تو به اونا وابسته ای.

و تو، تو خدا نیستی. تو خدای زندگی خودت نیستی، تو پایان داستانت را نمی دونی، تو فقط تویی فقط تلاش می کنی اوضاع رو کنترل کنی گاهی موفقی و گاهی نه! خوش شانس یا بد شانس!

زندگی، زندگی ست.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت19:0توسط امیر صدرایی |
آیا بی جواب می ماند؟
شاید در آغاز یعنی از زمانی که بچه هستیم هم به دنبال پاسخ این سوال هستیم. اما اون موقع متوجه نیستیم، اندکی بعد در جستجوی آن حرکت می کنیم تا بدانیم: "من کی هستم؟" اما مدتی که گذشت درگیری با مسائل روزانه، دلخوش کردن به پاسخ های انسانهای پیشین، ترس و بیخیالی ما را از ادامه این جستجو محروم می کند. در حال گذران زندگی روزمره همیشه به این می اندیشیم می دانیم که هنوز پاسخش را نیافته ایم اما دیگر تلاشی برای یافتن این پاسخ نخواهیم کرد. شاید هم به این تنیجه برسیم که سوال، اشتباه است. اما این هم گاهی برای راضی کردن این ذهن نا آرام کافی نیست.

این موضوع نه به دین مربوط است، نه به روانشناسی، نه علوم انسانی، نه علم. و تنهای تنهای به خودِ انسان مربوط می شود تنها سوالی که پاسخش را باید خودت بیابی. فقط خودت و به نتایج دیگران اکتفا نکنی!

سرت را روی بالش بگذار، جاده هر لحظه پیش پایت گشوده است.

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت3:10توسط امیر صدرایی |
مکالمه من و دو عدد گیتار

من: سلام گیتار!

گیتار: خفه شو! گم شو! با من حرف نزن!

- آخه چرا؟

- سه هفته ست دستت به من نخورده! تازه می گی چرا؟

- راست می گی! اما می دونی خب سر کار می رم کلاسام هم هست.

- بی خود بهانه نیار! به جای اینکه بری با اون رفقای نابابت تو پیغامک حرف بزنی بیا یه دستی به من بکش واسه خودت می گم گوش کن!

- دوستای پیغامکی من خیلی هم خوبن بی خود برچسب ناباب بودن بهشون نزن!

گیتار الکتریک با دیستورشن یه دفعه پرید وسط: راست می گه! کلی پول بالای من دادی حالا همش داری هرهر کرکر می کنی با دوستات!

من: به خدا یه وقتی لازمه با مردم جوشید با اونا بود. نمی شه همش منزوی باشم.  ولی چشم قول میدم از فردا دوباره شروع کنم

گیتار: از این فرداها زیاد اومده و رفته! تو آدم بشو نیستی اون وقت می خواد تو یه گروه راک هم ساز بزنه!

گیتار الکتریک: پاشو از همین حالا شروع کن!

من: نمی شه همه خوابن!

- بهانه نیار تو بلدی وقتی همه خوابن هم ساز بزنی

- جون من بذار واسه فردا

- نه نمی شه پاشو

- تو رو خدا!

- پاشو!

...

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت1:45توسط امیر صدرایی |
حق را بگو ...
نبی اکرم (ص) فرمود: حق را بگو اگر چه تلخ باشد

بالاخره یک نفر این جرات رو به خرج داد تا این حقیقت رو افشا کنه و آقایانی که به همین راحتی و به این سرعت این مسأله رو کذب می دونن در حالی که خودشون هم می دونن که حقیقت داره، باید ازشون پرسید که اگه به خاطر آبروی نظام (به قول آقای احمد خاتمی) دست به انکار این موضوع می زنند هیچ توجهی به این جمله رسول داشته اند!

بهر حال همین تکذیب های شدید و سریع هم خودش دلیل دیگری بر حقیقت داشتن این موضوعه.

نمی دونم دیگه چی بنویسم!

تمام.

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت23:11توسط امیر صدرایی |
تصویر یک مرد
نمی خوام نوشته ی سیاسی بنویسم. دوستان زیادی هستند که بهتر از من وقایع رو تحلیل می کنند و به رسالت خودشون که اطلاع رسانی صحیح و روشنگری باشه خوب عمل می کنند (که دو نمونه رو در قسمت پیوندهای روزانه می تونید بخونید)

فقط خواستم بگم که فکربرانگیزترین تصویر در ذهن من از این دادگاه تصویری از محمد علی ابطحی ِ که حتما همه دیدید.

به این فکر می کنم که شاید الان تصویر آدمی که پشت چهره ظاهری همه ما قرار داره هم چیزی شبیه این باشه: ما همه انگار خفقان، دستگیری، شکنجه، مرگ، دروغ، قانون گریزی و مردم فریبی رو می فهمیم و تجربه می کنیم اما آینده است که از آن آزادی خواهان است و  این راهی بدون بازگشت است.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت1:48توسط امیر صدرایی |
سقوط نکینم
چون توی مراسم گرامیداشت کشته شدگان سقوط هواپیما نتونستم شرکت کنم خودم رو محق نمی دونم که در موردش اظهار نظر کنم.

فقط چیزی که باعث تاسفم شده اینه که اینقدر این قضیه کٍش دار شده به فرض که یک ایده خوب شکست خورده باشه حالا واقعا این همه کل کل و دعوا لازمه؟

اونا از آسمون سقوط کردند تورو خدا شما دیگه از انصاف سقوط نکنید

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت16:14توسط امیر صدرایی |
آپولو

ماهم توی خونمون یه آپولو داشتیم اما به جای اینکه هواش کنیم نزدیک عید که می شد تو شیرینی می پختیم.

پانوشت:

نه این آپولو، نه اون آپولو

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت1:11توسط امیر صدرایی |
تو ای عشق
جواب سوالم تو باشی اگر                     ز دنیا ندارم سوالی دیگر

که من پاسخی چون تو می خواستم        مباد آرزویم از این بیشتر

نشستم به بامی که بامیش نیست         دریغا دلم می زند باز پر

نفس گیر گردیده آرامشم                      خوشا بار دیگر هوای خطر

برآن است شب تا به خوابم کشد            بزن باز بر زخم من نیشتر

دلم جراتش قطره ای بیش نیست            تو ای عشق او را به دریا ببر

(محمدعلی بهمنی)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت3:35توسط امیر صدرایی |
تغییر
دیگه مسخره به نظر می رسه:

اینکه خودت رو محصور و تحت یه قالب دربیاری آره اینجوری نیست، راحت باش

بدون عذاب وجدان و بدون مشغله زیاد کردن واسه خودت، بشکن تمام قالب های کهنه رو!

من امروز این کار رو می کنم دیگه نوشته های این وبلاگ به اتفاق خاصی مربوط نمی شه یا تحت قالب خاصی تهیه نمی شه، می شه مثل 4 سال پیش مثل روزای اول وبلاگ

هرچیزی که در لحظه به ذهنم برسه

و در کل هرچه میخوام!

(تغییر در قالب وبلاگ هم واسه همین اتفاق افتاده)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت0:32توسط امیر صدرایی |